دو شعر از آنا آخماتووا
"پنداشتيم تهي دستيم و بي چيز "
پنداشتيم تهي دستيم و بي چيز
اما زماني كه آغاز شد از دست دادن همه چيزي ،
هر روز برايمان خاطره اي شد،
آنگاه شعر سروديم
براي همه آن چه داشتيم، براي سخاوت پروردگار.
پنداشتيم تهي دستيم و بي چيز
اما زماني كه آغاز شد از دست دادن همه چيزي ،
هر روز برايمان خاطره اي شد،
آنگاه شعر سروديم
براي همه آن چه داشتيم، براي سخاوت پروردگار.
********************************
شبانه
با موج ها پيش مي روم،
در جنگلها نهان مي شوم ،
در ميناي آسمان پديدار مي شوم.
جدائي از تو را تاب مي آورم،
ديدارت را اما به سختي
آناآخماتووا -احمد پوري
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 8:52 توسط مصطفی نیلی
|