نیلوفرهای آبی
دستهایشان خونالود است
و لبانشان از خون گرم و تازه لبریز.
آنان با خورشید و ماه و ستاره دشمن اند،
شب هنگام که از خرناسه های خویش می جهند
با قداره های خود همخوابه می شوند.
در دهلیزهای تاریک و نمناک می ایستند
در معبر روشنایی های اندک می ایستند
در مه و در غبار می ایستند
همه جا در کمین اند.
مردمانی که هیچگاه سایه از خویش نداشته اند
از سایه نیلوفرهای آبی کوچک در گذر کوتاه آفتاب می ترسند،
از زنبیل نان و سبزی
از کیفی که برای سفری کوتاه بسته ای
حتی از کفشهای کتانی خاک آلوده می ترسند.
نیلوفرهای آبی
قیلوله های آنان را با عطسه های بی وقفه و درنگ
آشفته می کنند.
از کشتار نیلوفرهای آبی می آیند
از شهر قرق
از کوچه هایی که در دود گلوله و باروت گمشده اند.
از کوچه همسایه های بیشمار
که نیلوفر آبی را
خانه به خانه
آب می نوشانند.
آنان، در هر سپیده دم
آخرین نیلوفر آبی را
کشتار می کنند.
آینه های معلق ـ رسول حسین لی
