تبليغاتX
شرزین سیاه

شرزین سیاه

گلوله بد است

شكنجه يا بازجويي كدام بهتر است؟

برايم ثابت شده بود كه بازجويي پس دادن بزرگ‌ترين تحقير دنياست. شكنجه تحقيرآور نيست. موقعي كه آدم شكنجه مي‌شود، هنوز هم از شكنجه‌گر بالاتر است . چون معلومات شكنجه‌گر كمتر از معلومات شكنجه شده است، مدام او را شكنجه مي‌دهد. ولي بازجويي يك تحقير شوم است. يك نفر به خود حق مي‌دهد كه درباره‌ي آدم هر سئوالي كه دلش خواست بكند، در حالي كه آدم حق ندارد از او كوچك‌ترين سئوالي بكند. و اين بزرگ‌ترين تحقير است. بيخود نيست كه اول شكنجه مي‌دهند و بعد بازجويي مي‌كنند. انگار با تحقير بازجويي جبران تفوق قرباني در زمان شكنجه را مي‌كنند.                                                                              

                                                         رازهاي سرزمين من رضا براهني
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 10:43  توسط مصطفی نیلی  | 

غريبه‌اي در ميان جمع

منادي                  [راه مي‌افتد] آري ، بدينسان رنجنامهِ بانوي غصه دار

                         طوماري شود، و در ميدانها خوانده شود.

                         باشد روزي كه آب و نان به شرط ندهند

                         و بيداد از دهان دادگري سخن نگويد

                         و دانش مرد و زن نشناسد.

                         از امروز تا يك هفته ري جشن مي‌گيرد؛

                         شايد اشك بانوي غصه‌دار كه در اين جوي روان است

                         به لبخندي بياميزد.

                         لبخندي كه ديريست تا جهان نيازمند آنست.

                                                                                             پرده نئي-بهرام بيضايي

پنجم دي ماه زادروز بهرام بيضايي گرامي باد ,

 

پ.ن : پنجم دي براي خود من مناسبتي شخصي دارد. پارسال در اين روزكه مصادف با تاسوعا بود، دستگير شدم و به سر سفره‌ي نفت برده شدم.ياد باد از آرش صادقي و ديگراني كه هنوز دربندند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 23:13  توسط مصطفی نیلی  | 

يه شب مهتاب


آن‌جا كه عشق

غزل نيست

              كه حماسه‌يي‌ست،

هر چيز را

             صورت حال

                             باژگونه خواهد بود:

زندان

       باغ آزاده مردم است

و شكنجه و تازيانه و زنجير

نه وهني به ساحت آدمي

                              كه معيار ارزش‌هاي اوست

كشتار

      تقدس و زهد است و

                              مرگ

                                    زنده‌گي‌ست.

...

وقتي وارد بند 350 شديم ساعاتي در حياط مانديم تا زندانيان قديمي سالن ورزش را تخت بگذارند و تبديل به اتاق كنند چون ما 100 نفر بوديم كه بعد از 1 ماه از قرنطينه بند 1 به آنجا منتقل مي‌شديم و اتاقهاي بند گنجايش همه ما را به صورت كف‌خواب نداشت. بعد از آماده شدن اتاق 9 بزرگ‌نيا مسئول بند آمد و ما تازه‌واردان را در اتاقها تقسيم كرد و من مهمان اتاق 6 شدم كه به لطف مديريت آقاي ابراهيم مددي عزيز و همراهي ديگر ساكنان اتاق منظم ترين اتاق بند بود. ضيا نبوي نيز ساكن اين اتاق بود و همچنين به همراه علي پرويز نازنين مسئوليت تلفن بند را نيز به عهده داشت (آن موقع هنوز تلفن 350 قطع نشده بود و زندانيان سياسي مي توانستند روزانه حدود 3 دقيقه تماس تلفني داشته باشند كه البته براي زندانيان كارگري ساكن در طبقه بالا محدوديتي براي تماس وجود نداشت). در ابتداي ورود ضيا  خودش را معرفي كرد و اتهامش را به شوخي ندادن مهريه عنوان كرد و گفت از طبقه بالا يعني از پيش زندانيان عادي  به طبقه پايين پيش زندانيان سياسي آمده است .بعد از مدتي كه با هم همصحبت شده و صميمي‌تر شديم دليل اين كارش را سخيف و بي‌پايه بودن اتهام ارتباط با سازمان مجاهدين خلق بيان كرد كه همگان حتي قاضي و بازجويانش نيز بر آن معترف بودند و مي‌دانستند اين لايتچسبك‌ترين اتهام به وي مي‌باشد ليكن فرياد حق تحصيل‌خواهي اين جوانان بر قدرتمداران بسيار سنگين آمده بود و بايد تنبيه مي‌شدند و به همين خاطر سنگين‌ترين احكام براي ضيا –سيد ستاره‌داران- و ديگر دوستانش در شوراي دفاع از حق تحصيل صادر شده بود و مي گفت من حاضرم به اتهام حضور در شوراي دفاع از حق تحصيل همين مقدار يا بيشتر زندان را تحمل كنم اما نه بابت اين اتهام مسخره . وقتي جريان بازجوييها و بحثهايي كه با بازجويانم كرده بودم را برايش تعريف كردم حسرت مي‌خورد كه بازجويان به وي اجازه حرف زدن نداده بودند و به جاي سخن گفتن، داد و بيداد و فحاشي و... بر بازجوييهايش حاكم بود و با اين همه سعي مي‌كرد آنها را بفهمد و عملكردشان را تجزيه و تحليل كند.

صورت هميشه خندان ضيا آرامشي بود براي همه بنديان .يكي از افسوسهاي بزرگ زندگي من اينست كه وي را در زندان ملاقات نمودم و تنها 10 روز موهبت با اوبودن نصيبم شد .

اكنون نيز به زندانيان كارون اهواز مي‌گويم كه قدر سيد ستاره‌داران را بدانيد كه بدون اغراق گنجي بس عظيم در كنارتان قرار گرفته است . تولدش را به خانواده محترمش و خودش تبريك مي‌گويم و  اميد دارم كه سلامت باشد در هر جاي و تنش نيازمند ناز طبيبان نشود و هر چه زودتر آزاديش را جشن بگيريم. به اميد روزي كه :

 

روزي ما دوباره كبوترهاي‌مان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.

روزي كه كم‌ترين سرود

                              بوسه است

و هر انسان

براي هر انسان

برادري‌ست

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 18:10  توسط مصطفی نیلی  | 

مادر كشته شد از بس كه جان ندارد

   ... خرداد ۶۰ با توقيف روزنامه‌ها ، اشغال قرارگاه حزب‌ها، درگيري‌ها و دستگيري‌ها و سرانجام عزل رئيس جمهور، پدرم مخفي شد. در اين دوران چند بار با احتياط فراوان به ديدارش رفتيم. يكي از اين ديدارها در واپسين روزهاي زندگي مادرش بود.مدت‌ها بود كه مادربزرگم ضعيف شده بود و از زندگي گلايه داشت. تنها فرزندش را هم نمي‌توانست سيرببيند.هرچند هفته يك بار، نيمه‌هاي شب ماشيني جلوي در خانه‌اش در تهرانپارس يا در خانه‌هاي برخي از اقوام و دوستان كه قرارگاه ديدارشان بود پارك مي‌شد، چند ساعتي پسرش در خفا مي‌آمد و قبل از آنكه عطش ديدارش سيراب شود، دوباره زنگ در به صدا در مي‌آمد و پسرش مي‌رفت تا ديدار بعدكه شايد هم دست نمي‌داد. دست روزگار، ديدار با عزيز زندگي‌اش را كه سال‌هاي سال در زندان‌ها به ديدارش رفته بود و به قد و بالا و مردانگي‌اش مي نازيد، از او دريغ مي‌كرد. نبض مرگ در پيكرش هر روز قوي ‌تر مي زدو دغدغه زندگي پسرش، لحظه‌اي آرامش نمي‌گذاشت. تا اين‌كه يك صبح زود در راه آزمايشگاه در فلكه اول تهرانپارس، ميني‌بوسي از روي پاهاي فرتوتش گذشت. ساعتي بعد خواهرش به همراه من و مادرم در بيمارستان جم از پزشكان شنيديم كه بايد صبر كرد و تنها معجزه‌اي مي‌تواند نجاتش دهد.صبر چهل روزه‌اي كه ذره ذره درد و عفونت را در پيكر نحيف مادربزرگم دواند و در يكم تيرماه سال۶۰ به زندگي‌اش پايان داد. در آن چهل روز، هر يك از دوستان پدرم كه به ديدنش آمدند، تنها سفارشش اين بود كه "پسرم را تنها نگذاريد و به او بگوييد مبادا به ديدار من بيايد. صبور باشد و وظيفه ميهني‌اش را مثل هميشه مقدم بر همه چيز بداند." درد مي كشيد و آرزوي آخرين ديدار تنها فرزندش در چشم‌هايش ماسيده بود و در ميان ناله‌ها و گلايه‌هايش مي‌گفت: خدايا پسرم را به تو سپردم!

پدرم را در آن دوره چهل روزه تنها يك بار ديدم. طول و عرض اتاق را پريشان گز مي‌كرد و هيچ نمي‌گفت. يكي از دست‌هايش را روي گوشش گرفته بود و با انگشت كوچكش، اشك‌هايش را كه بي‌وقفه مي‌ريخت پاك مي‌كرد.

پس از مرگ مادرش اجازه چاپ آگهي در روزنامه‌ها را هم ندادند. كساني از دوستانش، به سفارش او مزار مادربزرگم را پوشيده از گل‌هاي سفيدي كرده بودند، به همراه نوشته كوچكي با امضاي "پسر داغدارت". چند ماه بعد، پدرم در وضعيتي قرار گرفت كه يا بايد ايران را ترك مي كرد يا تن به بازداشت مي‌داد. او شق دوم را برگزيد،بنابراين به همان خانه قديمي مادرش رفت، خانه‌اي كه بارها مكان دستگيري‌اش بود. اما اين بار مادرش نبود تا او را با سر افراشته تا دم در بدرقه كند. به سوگ مادرش هفت سال پيراهن سياه پوشيد و هرگاه از او سخن مي‌گفت ، حسرت آخرين ديدار صدايش را مي‌لرزاند.

    ...

                قسمتي از گفت و گوي نشريه توقيف شده نامه با پرستو فروهر - شماره ۳۳نيمه آذر ۸۳

پ.ن۱ : ياد باد از كيوان صميمي مدير مسئول دربند نامه

پ.ن۲: براي اين روزهاي آرش صادقي كه داغدار مادر مهربانش است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 13:27  توسط مصطفی نیلی  | 

ياد آر ياد آر زشمع مرده ياد آر

فوتبال ديدن يكي از تفريحات زندان بود.يك ماهي كه در قرنطينه بند ۱ بوديم تنها يك تلويزيون بود كه در راهرو بند بود و فوتبال ديدن سخت بود اما در بند ۳۵۰ هر اتاق يك تلويزيون داشت و كار راحت بود. من در ۱۰ روزي كه ۳۵۰ بودم در اتاق۶ بودم. در اين اتاق آقاي مجيد بنا زنداني بود كه پرسپوليسي تيري بود و من هم به خاطر همين علاقه مشترك زود با ايشان رفيق شدم . وي با مرحوم فرهاد وكيلي كري خواني شديدي داشت. روز قبل از بازي پرسپوليس و استقلال در ۱۴بهمن۸۸ مجيد بنا كار مرخصيش درست شد و بعد از سالها از زندان خارج شدو در نتيجه من جايگزين وي در امر كري خواني با فرهاد وكيلي نازنين شدم. در طول بازي اين كري خواني بين ما ادامه داشت و آقاي حاج آقايي -زنداني عزيز ديگري كه به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدين خلق به اعدام محكوم شده است كه جالب‌ترين نكته در مورد پرونده ايشان اين است كه وي در روز قدس دستگير شده و بعد از اتفاقات روز عاشورا ايشان را مجبور كردند كه در مصاحبه‌اي تلويزيوني به خرابكاري در روز عاشورا اعتراف كند-نيز با فرهاد وكيلي همراهي مي كرد و بعد از آغاز نيمه دوم  در حاليكه بازي ۱-۱ بود مدام مي‌گفت كه استقلال در دقيقه ۸۷ گل دوم را مي‌زند و من هم مي گفتم آرزو بر جوانان عيب نيست تا دقيقه ۸۷ رسيد و شوت مهارنشدني كريم باقري نتيجه را ۲-۱ كرد و در آن لحظه قيافه اين دو مهربان ديدني بود . تا آخر شب كري‌خوانيها ادامه داشت و آنشب استثنائا قرار بود خاموشي اعمال نشود و بچه‌ها بتوانند برنامه نود را ببينند و من خودم را آماده برنامه نود مي‌كردم كه ناگهان زندانبان آمد و به من گفت آزادي و همان شب من آزاد شدم و در خانه هم به علت حضور دوستان و اقوام نتوانستم نود را ببينم. اين آخرين خاطره من از ۱۰ روز هم اتاقي بودن با فرهاد وكيلي بود و اميدوارم آخرين خاطره‌ام از آقاي حاج آقايي نباشد.

امروز در طول بازي به ياد فرهاد وكيلي و بنديان سياسي خواهم بود علي الخصوص ضياء نبوي ، مجيد دري و علي پرويز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 14:39  توسط مصطفی نیلی  | 

يك روز

يك روز

شايد ، يك روز

كه آفتاب گيسوي نقره‌اي دماوند پير را نوازش مي كند

در يك غريو تندر باراني

در يك نسيم نوازشگر بهار

يك روزشايد همراه پرواز پرستوي عاشقي

واژه‌ي لبخند ، به سرزمين سوخته‌ي من بازگردد

اميد، كوبه‌ي در را بفشارد

وسپيدي، جاي تمامي اين سياهي‌ها را پركند

آن روز بر مردگان نيز

سياه نخواهم پوشيد

حتي بر عزيزترينشان

                                                             پروانه اسكندري (فروهر)

 

پ.ن: به حكم آقاي صلواتي رئيس شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب به دليل اجتماع و تباني به قصد ارتكاب جرايم عليه امنيت كشور به ۳ سال حبس  و فعاليت تبليغي عليه نظام جمهوري اسلامي به ۶ ماه حبس محكوم شدم  . جالب‌ترين قسمت ماجرا براي من اين است كه آقاي صلواتي را من هرگز نديدم و در روز رسيدگي آقاي احمدزاده دادگاه را برگزار نمود ولي حكم را آقاي صلواتي داده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 12:5  توسط مصطفی نیلی  | 

با كشورم چه رفته است

 

با كشورم چه رفته است

با كشورم چه رفته است

                            كه زندان‌ها

از شبنم و شقايق سرشارند

و بازماندگان شهيدان

-انبوه ابرهاي پريشان سوگوار-

در سوگ لاله‌هاي سوخته مي بارند

با كشورم چه رفته است كه گل‌ها هنوز داغدارند.

...

 

                                 بخشی از یک شعر بلند از سعيد سلطان‌پور

 

پ.ن۱: با ياد زندانيان سياسي بند 350 كه اين روزها به شدت تحت فشارند كه بسياري از آنان را در 10 روزي كه در آن بند بودم از نزديك شناخته‌ام و جز صدق و صفا و مهرباني از آنان نديدم.

پ.ن2: روز شنبه به دادگاه رفتم و چون وكيلم نتوانسته بود تا قبل از روز دادگاه پرونده را بخواند تقاضاي استمهال كرديم كه موافقت شد و دادگاهم به تعويق افتاد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 15:28  توسط مصطفی نیلی  | 

ترانه بزرگ‌ترين آرزو

آه اگر آزادي سرودي مي خواند

كوچك

        همچون گلوگاه پرنده‌يي،

هيچ كجا ديواري فروريخته بر جاي نمي‌ماند.

ساليان بسيار نمي‌بايست

                                 دريافتن را

كه هر ويرانه نشاني از غياب انساني‌ست

كه حضور انسان

                    آباداني‌ست.

   ...

 

                                          دشنه در ديس - احمد شاملو

پ.ن۱: به ياد آرش صادقي، ضيا نبوي، مجيد دري و ديگر بنديان

پ.ن۲: شنبه ۹ مرداد دادگاه دارم با قاضي صلواتي در مورد دستگيري روز تاسوعا . سعي مي كنم بعد از برگزاري دادگاه،  گزارشي از اتفاقات و خاطرات دستگيري و زندان و بازجويي‌ها و دادگاه بنويسم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 20:31  توسط مصطفی نیلی  | 

دموكراسي

دموكراسي آن نيست كه

مرد، نظر خود را درباره سياست بدهد

بي اينكه كسي بدو اعتراض كند

دموكراسي آنست كه زن

نظر خود را درباره عشق ابراز دارد ...

بي اين كه كسي او را به قتل برساند

 

                                            سعاد الصباح  - حسن فرامرزي

 

پ.ن ۱: روز جهاني زن مبارك

پ.ن۲: با آرزوي آزادي شيوا نظرآهاري ، عاطفه نبوي و ديگر بنديان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 13:7  توسط مصطفی نیلی  | 

كمانه

 

گلوله‌اي را به ياد ندارم

كه به نيت پوست نازك آزادي

                                   شليك شده باشد و

سرانجام

به قصد شقيقه دژخيم

                         كمانه نكرده باشد

چاقويي را به ياد ندارم

كه براي گلوي خوش‌آواز عشق

                         از غلاف بيرون زده باشد و

آخر دسته خودش را

                       نبريده باشد

حالا،

هر چه مي‌خواهيد شليك كنيد و

هر چه مي‌خواهيد چاقو بكشيد

 

                                                                              حسين منزوي

 

به ياد مريم قنبري و ديگربنديان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 16:2  توسط مصطفی نیلی  |